| کودکانه های من... | |
|
|
چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
بدرود!
دیگه هیچی نیست..این ها رو هم مدیون دوست خیلی خیلی خوبمم که برام پیدا کرد.. نوشته هام..خاطراتم بودند..و یا شاید مثل یک مخلوق دوسشون داشتم..خوشحالم که هستند..هر چند یه سری گم شدند اما همین ها هم غنیمته.. با خوندنشون یاد تک تک روزهایی میافتم که این احساسات رو داشتم و نوشتم..یاد بنایی خونه..تابستون..زمستون و بهار و پاییز.. و این خیلی خیلی ارزشمنده..! دیگه حرفی نیست.. بدرود کودکانه های من! چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
پنجشنبه، 6 اردىبهشت، 1386 ۸-هشت از این گریه چه میدونی؟ نه دردمی..نه درمونی... ... سبب منم که میشکنم ... اما حرفی نمیزنم... چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
پنجشنبه، 6 اردىبهشت، 1386 ۷-هفت امروز کلی مهمون داریم با کلی بچه... بچه ها دنیای قشنگی دارند ... واسه همینه که دوسشون دارم.. دیروز حرف قشنگی شنیدم اونم این که : خیلی ها دیگه از دیدن چیز های کوچیک شاد نمی شند..اون ها کودکیشون رو گم کردند و این باعث میشه اطرافشون رو بی توجه نگاه کنند و نتونند از هیچی لذت ببرند..مثل هوا..سبزه..میوه..پرنده..درخت..گل...برای همین شاد کردن این آدم ها کار آسونی نیست.. نمیدونم شما چه جوری هستید؟ کودکیتون رو حفظ کردید یا بی مها با به فکر بزرگ شدنید؟ هر دو خوبه..اما یه چیزی هست که باعث میشه بین این ۲ گروه مرز درست شه...اونم طرز نگاهشون به زندگیه.. آدم ها فکر میکنند اگه کسی هنوز هیجان های کودکیش رو داشته باشه..هنوز به ندای دلش گوش کنه و خودش رو اسیر قانون های الکی نکنه..بچه است.. اما اشتباه همین جاست..حرف من این نیست که کسی بچه گانه فکر کنه..ابدا.. افکار بچه گانه زندگی رو نابود میکنه..شما بزرگ میشید و این بزرگ شدن تو فکر شماست.. بعضی ها چیزی از زندگی بلد نیستند و ادای بزرگ شدن در می آرند اون ها رفتارهای نادرست رو با افکار بچه گانه دنبال میکنند.. اما من میگم باید بزرگ اندیشید..بزرگ درک کرد..بزرگ رفتار کرد..اما بچه گانه تجربه کرد..مثل یک بچه ساده بود..ساده زندگی کرد و ساده گرفت..باید شادی رو لمس کرد ...شادی پیدا کردنی نیست..برای بچه حرکت یه پروانه هم شادی آفرینه..همون چیزی که یه به اصطلاح آدم بزرگ اون رو مزاحم می دونه.. حرف سهراب سپهری رو دربست می پذیرم: ... من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
چهارشنبه، 5 اردىبهشت، 1386 ۶-شش درست وقتی فکر میکنی راه حل تمامی مشکلات زندگی رو میدونی..مشکلات عوض می شند! چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
چهارشنبه، 5 اردىبهشت، 1386 ۵-پنج ۱.دیروز بعد مدت ها دوباره نشستم فیلم sweet november رو دیدم.. انگار بار اولم باشه میبینم دوباره زدم زیر گریه.. دلم تنگ شده بود واسه این فیلم..اما این بار بر خلاف دفعه های قبل که می دیدم برام خیلی جاهاش جای سوال بود..و حتی مسخره..شایدم غیر طبیعی.. خلاصه که وقتی فکر کردم چقدر قبل ها نسبت به این فیلم حساسیت داشتم خنده ام گرفت.. ولی با این حال هنوزم خیلی دوسش دارم و دوست دارم مرتب ببینمش.. ۲.دیروز با کسی حرف زدم که اصلا فکرشم نمی کردم این قدر زمینه ی مشترک باهاش داشته باشم.. فکرشو بکنید..آدم با یکی همگروه باشه..اما هنوز درست نشناسدش.. با خودم فکر کردم اگه ۱ سال بزرگ تر بود یا من ۱ سال کوچکترو دانشگاه از اول شروع می شد چقدر می تونستم راحت با کسی باشم که حرف هام رو بهش بزنم و اون هم بفهمه... اما با توجه به تجربه های قدیمم ..فهمیدم همیشه همه ی آدم هایی که دوست داری باهاشون بشینی حرف بزنی و باهاشون دوست باشی...اونی نیستند که از دور به نظر میان.. ۳.یه نمونه اش سال ۱ دبیرستان..یادت رفته گلی؟ باور کنید خیلی تلاش کردم که با یه دختر تو کلاس دوست شم..به حدی رسید که سال بعد به طرز عجیبی بغل دستی هم شدیم.. من رو دوست داشت..باهام خیلی خوب بود..خیلی..اگه ناراحت می شدم خیلی هوام رو داشت اما با اونی که فکر میکردم زمین تا اسمون فرق داشت..به همین خاطر کلی افسرده شدم...هه هه هه باور کنید حتی به خاطر علاقه ای که بهش داشتم نجوم یاد گرفتم..اما خب.. حالا هم که کلا گمش کردم..یه جورایی به خاطر این کنکور مسخره خیلی از کسایی که کنکور قبول نشدند فاصله گرفتند و بعد دیگه هیچ خبری ازشون نشد.. ۴.خلاصه بگم که این روزها دوست دارم بنویسم برای خودم..تو دفتر نوشتن زیاد برام سر گرم کننده نیست..شایدم چون به این خاتون زیادی عادت کردم.. ۵.به هر حال داشتم ارزو میکردم کاش الان تازه اولین روزی بود که وارد دانشگاه شدم.. اما حالا که فکر میکنم میبینم شاید اگه برگردم همه چیز رو خراب کنم..واسه این نمی خوام خیلی ناراضی باشم.. می ذارم تجربیاتم بمونه واسه وقتی که وارد یه محیط تازه شدم.. ۶.به نصیحت تو هم میخوام گوش بدم گلاب.. فکر کنم با وارد محیط های تازه شدن بتونم خودم رو آروم کنم!نه؟ پیوست:فکر کنم ۶ تا مطلب نه چندان مر تبط رو با هم نوشتن جالب نباشه اما من دلم میخواد جالب نباشم خب..هه هه هه تازه می خوام عین دفتر خاطراتام بنویسم..در هم و بر هم :)خیلی روش خوبیه! چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
چهارشنبه، 5 اردىبهشت، 1386 ۴-چهار با یکی از دوستان خیلی قدیمیمم قرار گذاشتیم که بعد ۷ سال همدیگر رو ببینیم.. برام خیلی هیجان انگیزه..از این که دوباره پیداش کردم خیلی خوشحالم.. داشتم فکر میکردم که چه کارهایی با هم کردیم و کجا ها رفتیم خندم میگیره.. یاد شهر کتاب حافظ به خیر..درست بغل کوچه مدرسمون بود ..من و اون از همون ۵ دقیقه بعد تموم شدن مدرسه استفاده می کردیم و یه سر به شهر کتاب میزدیم.. اون قدر اون جا رفته بودیم که همه چیزش رو حفظ بودیم..کار خاصی نداشتیم ها..اما هر روز به خاطر هیجانش هم که شده یه سر اون جا میزدیم و بعد من بدو بدو می رفتم و اون هم همین طور.. یادمه واسه هم عیدی خریدیم..عیدی کاملا یکسان..یعنی انگار فرقی نداشت که کی چی به کی داده.. ۲ تایی رفتیم و ۲ تا کادو گرفتیم عین هم و به هم کادو دادیم.. یادش به خیر..چه روزهایی بود..معلممون به ما میگفت ۲ تا موش..به دور از هر غصه و درد فقط با هم حرف می زدیم و می خواستیم همه ی آرزوهامون رو به هم بگیم.. می دونید آرزوی مشترکمون چی بود.. یه کلبه ی چوبی تو جنگل.. بغل یه ابشار.. روبروی یه چمن زار.. توش پر امکانات الکترونیکی و بازی و فیلم و کتاب با کامپیوتر های مجهز..هه هه هنوزم که فکر میکنم میبینم یکی از آروزهام داشتن یه همچون جاییه.. واسه اینه که می گم اصلا انگار بزرگ نمیشم دیگه! چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
چهارشنبه، 5 اردىبهشت، 1386 ۳-سه برنامه ی racheal ray رو کسی دیده؟ آشپزی میکنه..البته در کنارش کارهای دیگه هم هست.. من ماکارونی درست کردن با کره و جعفری رو از اون جا یاد گرفتم..امتحان کنید ..اگه بخواید میگم چه جوریه..خیلی خوشمزه میشه.. خلاصه..الان داشت برنامه اش رو نشون می داد..یه زن و شوهر اومده بودند که مرده ۳ سال در افغانستان بوده و حالا برگشته بود و برنامه براش تولد گرفته بود.. یه هدیه ی جالب که بچه هاش بهش داده بودند می دونید چی بود؟ یک عکس قاب شده از خودشون و بابا شون..و در پشت قاب عکس دست کوچیک خودشون رو زده بودند تو گل (البته فکر کنم ...شایدم جوهر ) و داده بودند به باباشون! ایده ی جالبی بود..خوشم اومد!خواستم بنویسم جایی که یادم نره..شاید به دردم خورد! چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
چهارشنبه، 5 اردىبهشت، 1386 ۲-دو شما وقتی {...} هستید که موهبتی که همانا (...) است درک کنید و هر روز قدرش را بدانید. شما وقتی {...} هستید که به یاد داشته باشید (...) به شما تعلق ندارد-جهان هستی او را نزد شما به امانت گذاشته است. شما وقتی {...} هستید که درک کنید هیچ یک از چیزهایی که میان شما اتفاق می افتد کوچک و بی اهمیت نیست. هر چیزی که در روابطتان میگویید این مایه را دارد که برای طرف مقابل لذت یا غم ایجاد کند و هر کاری که انجام می دهید ارتباط شما را محکم یا سست می سازد. شما وقتی {...} هستید که تمام این مسایل را بدانید از این رو هر روز با این احساس سپاسگذاری بیش از اندازه برخیزید که روز دیگری دارید تا در آن به (...) *...* بورزید و لذت ببرید. برگرفته از جلد پشت کتاب : غذای روح برای زن ها و شوهر ها پیوست:{...} و *...* از یه خانواده اند . و (...) یک شخص است. چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
دیگه از ۲۹ اسفند چیزی نیست تا ۴ اردیبهشت..اینا رو هم خدا بیامرزه!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ب.ظ توسط گلی چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
سه شنبه، 29 اسفند، 1385 امروز آخرین روز سال ۸۵ ...و من هنوز اتاقم درهم و برهمه...فرشم الان داره تو وان آب می خوره...اتاقمم که هنوز کلی به هم ریخته است...شیشه ی اتاقم رو هم هنوز نشستم...کرکره رو هم پاک نکردم...تازه حموم و دستشوییم رو هم که جای خود...هنوز هیچ کاری نکردم...تازه عصرم باید برم خرید... اما باید با تمام وجود اعتراف کنم که از سال ۸۵ متنفرم...دوست دارم زود تر تموم شه...حتی بدبختی هاش این روز آخری هم من رو ول نمیکنه... پارسال واسه سال ۸۴ کارنامه نوشتم ...امسال حتی این کارم دوست ندارم بکنم...آخه خیلی بد بود...نمیگم لحظه های خوب نداشت...نه...اما اون قدر لحظه های بد داشت که وقتی با هم هم بخورند رنگشون مشکی میشه...سیاه... تا همین چند روز پیش اصلا باورم نمیشد داره عید میشه...اما الان کم کم دارم می فهمم...میدونم باید برم به کارام برسم اما دلم میخواد هی حرف بزنم...حالا چرا؟...بماند... اما از یه چیز مطمئنم...اونم این که سال ۸۶ سال خیلی خیلی خوبی خواهد بود...پارسال سر سفره هفت سین دعا کردم...دیدم اونی که خواستم شد...امسال یادم میمونه که هر چی میخوام رو بگم...نه فقط یک یا دو چیز...شما هم یادتون باشه... راستی یادتون نره تخم مرغ رنگ کنید...من که حتما این کارو میکنم...احساس میکنم اگه نکنم اون سال عید نمیشه... دیگه من برم...کلی کار ریخته رو سرم... راستی تا یادم نرفته... عید همگی مبارک! راستی یه جمله از ابراهام لینکن: شادمانی پدیده ای درونیست و اکثر مردمان شاد خود اراده کرده اند که شاد و خوشبخت باشند... این جمله رو باور کنید! چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
سه شنبه، 22 اسفند، 1385 چهارشنبه سوری بی چهارشنبه سوري
چهارشنبه سوریه...ما بیرون نمیریم...این اولین باره...و من خیلی از این بابت ناراحتم ...تازه آجیل هم نداریم...دزدها اجیلمون رو از پشت ماشین دزدیدند...تازه فشفشه هم نداریم...
یا هیچ ترق تروق دیگه ای...حتی نمی بینیم ...با این که دارم همین الانم می شنوم... من چهار شنبه سوری میخوام از آتیش بپرم بگم زردی من از تو ( یا تو از من) سرخی تو از من ( یا من از تو)... نگید مگه ۵ سالته...البته دارم فکر میکنم میبینم همون سن ها رو دارم...اما خب... راستی یه مراسم جالب برای چهارشنبه سوری یاد گرفتم ...یه رسم...تخم مرغ زدن به ماشین ها...یا توپ های رنگی پرت کردن به سمت ماشین ها...( یاد جشن رنگ هند می افته آدم.. نه؟ ) خلاصه که الان چهارشنبه سوریه و من پشت کامپیوتر نشستم به غمبرک ساختن... اصلا ولش کن می رم کبریت روشن می کنم از روش می پرم...چی فکر کردید؟ چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
جمعه، 18 اسفند، 1385 کمک کردن يا کمک شدن؟ گاهی وقت ها باید کمک کرد... گاهی هم بهتره به آدم کمک شه... نمیدونم شما دوست دارید کمک کنید یا بهتون کمک بشه...اصلا نیازی به کمک میبینید یا نه..مهم اینه که بعضی از ما آدم ها خیلی احساس مسئولیت میکنند در مقابل دیگران و اصولا یکی از لذت های زندگیشون کمک کردنه...بعضی ها هم اصولا نه نیازی به کمک میبینند نه علاقه ای به کمک دارند...بعضی های دیگه هم هستند که در تمام کارهاشون باید یکی بهشون کمک کنه... شما چی فکر میکنید؟ چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
شنبه، 12 اسفند، 1385 کتاب ...من...نشخوار فکری امروز رفتم شهر کتاب..کتاب هم خریدم اما چون لیستم همراهم نبود یه کم سر خورده شدم...اما مهم نیست...فعلا چند تایی دارم...تا برم انقلاب...با این که شلوغی و دود انقلاب مریضم میکنه اما به دیدن کتاب هاش می ارزه... راستی همیشه کتاب این قدر گرون بوده یا من جدیدا خیلی اقتصادی شدم... الان داشتم از این وبلاگ به اون وبلاگ می رفتم و لیست کتاب در می آوردم به وبلاگ یه نویسنده ی قدیمی بر خودم...شهرنوش پارسی پور...البته هیچ کدوم از کتاب هاش پیدا نمی شه...حتی انقلاب...پس دنبالش نگردید...اما سایت جالبی داره...خاطراتش رو می نویسه...احتمالا به زودی فیلتر هم میشه... به نکته ی جالبی رسیدم...آدم ها هیچ وقت قانع نمی شن...به طور کلی راضی نیستند...یکیش خود من...هیچ وقت راضی نیستم...مدت ها تلاش کردم ماشین داشته باشم الان که فکر میکنم دیگه سوار اتوبوس نمیشم ادم ها رو ببینم و کتاب بخونم دلم میگیره...می دونم می گید خود الانم میتونی... اما باور کنید ادم ها تنبل هم هستند...(همه ی آدم ها رو می تونید جاشون گلی بذارید!) در مورد کنکور...واقعیتی بود که گذشت...خسته تر از اونم که تجزیه تحلیلش کنم ...خیلی خسته ام کرد...و به راحتی میتونم بگم عوضم کرد...روحیه ام رو ازم گرفت...خوشی هام رو...امیدوارم مجبور نشم یه سال دیگه تحملش کنم... راستی یه سوال خیلی داره اذیتم میکنه...شما هم مثل من تمام مدت ذهنتون مشغوله...جوری که خسته شید از فکر کردن؟جوری که دست خودتون نباشه همین جوری راجع به هر چی همش فکر کنید؟(بهش میگن....نشخوار فکری؟؟؟؟) چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
چهارشنبه، 9 اسفند، 1385 آخيش بالاخره دارم خلاص ميشم...برام دعا کنيد! فردا کنکورمه٬ برام دعا کنید! پیوست:مرسی به خاطر عکس فوق العاده ات دوست من! من از یکشنبه می تونم دوباره خودم بشم...این فوق العاده است نه؟ راستی پشت یکی از کتابام نوشته :مادامی که بی وقفه به پیش می روید مهم نیست که چقدر آهسته گام بر میدارید...(کنفوسیوس) درست و غلطش رو نمیدونم...اما احساس میکنم خیلی عجله دارم...انگار لحظه ی تولدم نزدیکه و دارم همش لگد میزنم...اما بگما... راه جلو روم رو خوب میشناسم... اگه بشه چی میشه...انگار با یه تیر چند تا هدف رو زده باشم...بعدا بیشتر میگم...ربطی به کنکور نداره ها...اما واسه کنکور هم در حد خودم تلاش کردم...فقط میخوام قبول شم...حالا خیلی خیلی فرقی نداره...فقط این راه ادامه داشته باشه... چقدر ذوق زده شدم...انگار دارم ازاد میشم...بوی هوای ازاد رو می شنوم...بوی لذت و خنده...بوی زندگی...بوی زندگی بدون استرس... کی میدونه اولین کاری که دوست دارم بعد کنکور کنم چیه؟؟؟کی میدونه؟ خودم میگم...رفتن به شهر کتاب یا انقلاب...دلم کتاب میخواد... خیلی زیاد! از همه نوع...بچه گونه...داستان...روانشناسی..سحر و جادو...حتی خیاطی...عکاسی...وای چقدر خوبه...فقط چند ساعت مونده...یا کلا چند روز ...دیگه چه فرقی داره...مهم اینه که نزدیکه... پیوست۲:انگار پیوست اول من بیشتر می خوره بهش که میانوست باشه..هه هه هه چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
شنبه، 5 اسفند، 1385 برای عرض احترام و تسليت به بهترين دوستم... ... نمی تونم چیزی بگم یا حرفی بزنم که از غم تو کم کنه...اما من رو هم شریک غم هات بدون... بی نهایت ناراحتم...باور کن اگه نخوام بگم به اندازه ی تو که هیچ وقت این گونه نیست به اندازه ی خودم ناراحتم... تصویر ایشون مرتب تو ذهنمه...خدا بیامرزدشون...خدا تمام رفتگان ما رو بیامرزه... من رو به خاطر این که این روزها شدیدا درگیرم و فرصت ندارم اون جور که باید و شاید بهت رسیدگی کنم ببخش... قاطی کردم دیگه...خدا رو شکر دیگه داره تموم میشه...فقط چند روز دیگه سرنوشت من معلوم میشه... برام دعا کن...واقعا نیاز دارم...حتی به دعای تویی که من رو نمیشناسی...تویی که تا حالا این جا نیومدی...و... برام دعا کنید... چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
يكشنبه، 22 بهمن، 1385 من عاشق همسترم! من از این موجود که موقع غذا خوردن اول لپ هاش رو پر میکنه بعد شروع میکنه به خوردن خیلی خوشم میاد...واسه این حیفم اومد این عکس رو این جا نذارم! چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
يكشنبه، 22 بهمن، 1385 گلی مغشوشه... ای خدای بزرگ رحمی به ما و ...کن! نمیدونید چقدر خوشحالم که چیزهایی یاد گرفتم...اما چه چیزهایی...اونم درباره ی چه چیزهایی...فکر بد نکنید...اما خب...من اگه نمی خوندم از هیچ روش دیگه ای این قدر اطلاعات به دست نمی آوردم و همیشه یه جای اطلاعاتم در این مورد می لنگید!اونم در مورد اعتیاد...تریاک...هرویین...سیگاری...کرک...و غیره و غیره! اما یه کلمه هم درس نخوندم...در حال حاضر همه چیز برام جذابه جز زندگی فعلیم...اما به قول مامان خانومی مثل اشین محکم پاشو کاراتو بکن...اما ترجیح میدم مثل یه آدم موفق تر این کارو کنم...هه هه هه راستی امتحان کنید...یه وان اب داغ و خوابیدن توش...بعد دوش اب سرد...خستگی می پره کم و بیش! راستی امروز یاد قبلا افتادم و ماسک های صورتم...اما تا خواستم بزنم یادم اومد کرم رو زدم و از خیرش گذشتم اما دلم برای اون زندگی پر هیجان تنگ شد!درس جای خود داشت و زندگی جای خود... دیروز پشنهاد همکاری با استاد اون قدر برام جذاب بود که از فکرشم بیرون نیومدم...با یکی رو هوا می خوام همکاری کنم...اما با شهلا جون خودش تو راهرو گیرم میندازه میگه چرا نیومدی پس؟؟؟باید بگم درس داشتم که بگه پس بیا که این بار پولم توشه!خوشحالی داره...اما آخه طرز فکرم عوض شده من بازی ساختن دوست دارم نه ریاضی وار خوندن و آخرشم رفتن سر کلاس و واسه ۴ تا جغله مثل خودم توضیح دادن اون مزخرفات رو... اما باور کنید ذهنم مغشوشه و گرنه تمام این حرف ها جاش تو یه پست نیست...اما خب دیگه...این منم و این هم وبلاگ من... راستی گلی خانوم یادت نره الان بچرخی و برقصی یه ماه دیگه خودم خدمت می رسم گریه هاتو پاک کنم ها...به قول قدیمی ها یه سال بخور نون و تره...صد سال بخور نون و کره! عزت زیاد! چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
شنبه، 21 بهمن، 1385 دانشگاه شهيد بهشتی من... تمام کارهام تو دانشگاه جور شد...با این که خیلی این ور اون ور دویدم و گاهی داشت اشکم در میامد اما بالاخره گرفتم...۱۷ واحد تموم...و بعد فارق التحصیلی این جانب از زیبا ترین دانشگاه ایران... دانشگاهم رو خیلی دوست ندارم...چون خیلی بی نظم شده...و استاداش یه مقدار بی هویت...ولی شاید خاطرات کم و بیش شیرین و تلخی دارم ازش که باعث شده حس تهاجمی نسبت بهش داشته باشم اما در کنار تمام این ها...دلم نمیاد نگم زیبا ترینه... زمستوناش زمستونه...برف میاد اون قدر که اگه یادتون باشه ۲ سال پیش به همراه مهد کودک ها دانشگاه ما هم تعطیل شد...هه هه ...اما سال جالبی بود...راه باریکی بین برف هایی که تا کمر می رسید درست کرده بودند که از بین شون می رفتیم...تازه یکی از کلاس های ما تو سالنی که وسط برف ها بود بر گزار میشد...یادمه یه بار با بیل برف های جلوشو کنار زدند تا در باز شه!!! و بهارش...بهشته...پر از درخت های قدیمی سر به فلک کشیده...آلاچیق های چوبی محشر...چمن فوق العاده... و گل...آخه کدوم دانشگاه جز مال ما میتونید روی چمن دراز بکشید و درس بخونید... و خیلی بزرگ با هوای خوب و فوق العاده تمیز کوهستانی...ولی یه جورهایی کوه نوردی داره از هر جاش بخوای بری جای دیگه...اما دوست دارم محیطشو... پاییزشم رویایه...تو پاییز برگ های زردش رو درخت ها تصویر های جالبی داره...بعضی از درخت هاش چند رنگند...اون قدر خوشگله که ادم دلش میخواد وایسه مرتب از در و دیوار عکس بگیره... اوایل تابستون که توت رو همه می خورند اما یه بار با دوستام یواشکی رفتیم یه جا گوجه سبز کندیم...اما نمیدونم یهو درخته چی شد...آخه دیگه نیست!خیلی خوشگله...با برگ های سبز سبز...گل های رنگی رنگی همه جا...و بوی خوب تابستون! ... دارم میرم..این آخرین ترمیه که تو زیبا ترین دانشگاه ایرانم...یادش به خیر...با تمام خاطرات خوب و شیرینش...اما من تو همین ۴ سال خیلی بزرگ شدم...با این که مثل برق گذشت! خلاصه کسایی که ندیدند دانشگاه ما رو دلشون آب شه! پیوست:رویا جان اگه بدونی یکی از دلیل های که این روزها حس خوب بهم دست میده تو هستی چی فکر میکنی؟؟؟ چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
جمعه، 20 بهمن، 1385 دستتون درد نکنه! نمی دونم چرا این روزها گیر دادم به خوندن وبلاگ این و اون..وبلاگ هایی که تا حالا ندیدم..متوجه شدم بعضی ها چقدر خوب می نویسن و الحق که من و شما(توهین به کسی نیستا...متوجه خودمه باز ) چقدر سطحی مینویسیم و هیچ حرف خاصی نداریم.. به سواد بعضی ها غبطه خوردم و به قلم بعضی ها حسودیم شد...و اطلاعات...این که بعضی ها چقدر در باره ی همه چیز مطلع اند و راحت می نویسند.. بعضی ها خیلی راحت می نویسند..و زندگی خودشون رو راحت این جا مطرح میکنند..کاری که کسی مثل من که شاید فقط و فقط به همین خاطر این جا رو باز کردم.. هیچ وقت نتونستم انجام بدم و همیشه دلم خواسته ولی دریغ از یک بار امتحان کردنش... مسئله اصلا ترس نیست...مسئله سوء استفاده ی آدم هاییه که دور یا نزدیک ممکنه آدم رو بشناسند و اگر تمام زندگی آدم رو بخونند به راحتی بتونند سوء استفاده کنند...نگید خیلی دارم بد بینانه میبینم...که عین حقیقته! از تمام این ها بگذریم...متوجه یه مسئله شدم که شاید برای من فقط جالب بوده باشه..اونم این که مشکلات ادم های دیگه خیلی خیلی بیشتر از منه اما خیلی خیلی قوی تر از منند... تصمیم گرفتم مثل یک مرد تو زندگیم برخورد کنم..این چه وضشه؟؟؟؟البته مردی که میگم منظورم مردونگیه...و گرنه مرد های زیادی رو دیدم که ضعیف تر از یه بچه اند در برخورد با حوادث.. خلاصه که دست تمام ادم هایی که خوب می نویسند درد نکنه...حفظ آبروی وبلاگ نویسان...بعضی ها که از خجالت اب شدند جلو روتون! [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
